تبلیغات
هر آنچه از برق می خواهید - دو غزل
دو غزل

قطره اشک

دراوج غزل دوباره دل تنها شد

در گوشه ی چشم قطره اشکی جا شد

آن قطره که اوج بی کسی هایم بود

لغزید و زبعد آن دلم رسوا شد

در چشم دگر نبود اشکی ، خون بود

این بار به روی گونه ام دریا شد

با رنگ غزل کشیده ام تصویری

بر قاب دلم غروب را معنا شد

من تا به سحر ستاره می باریدم

سهمم از قصه ی شب یک سبد از روئیا شد

 

 

شعراز: هادی بنافی .آبپخش

 

 

 

 

عاشق منتظر

چو بگذشتم کنار شاخه ی بی برگ و بی باری

بپرسید او که آیا از پرستوها خبر داری

خبر داری ز کوچ آن سبکبالان ساحلها

ودر اندیشه ات آیا تو از آنها اثر داری

ز گوشه شاخ او اشکی فرو افتاد و با من گفت

به حال رفتگان از بزم ما اکنون نظر داری

بزد برقی دو چشم من میان خواستگاه او

که ای تنها ترین عاشق چه اندر فکر و سر داری

و من تنها در اندیشه ، صدای حق حقه آن شاخ تنها شد

تجسم گاه چشمانم بگو آیا تبر داری؟

 

شعراز: هادی بنافی. آبپخش